تبليغاتX
آرام

آرام

سلام بر دوستان نازنینم

می دونم که باید در مورد تصمیمی که در موردش صحبت کرده بودم بنویسم ولی تا به حال تصمیم نگرفته ام. امروز اتفاقی افتاد که دوست دارم در مورد اون بنویسم.

یه مدتی بود که یکی از بچه های کلاس غیبت داشت. دوست داشتم بدونم چی شده چون از اول ترم که دیدمش به نظر از اون دانشجوهای بی خیالی نبود که بخواد غیبت کنه. امروز کلاسم شروع شد باز دیدم که نیست. آخر کلاس می خواستم وسایلمو بردارم بیام بیرون. یه لحظه که وسایلم رو گذاشتم تو کیفم و سرمو بلند کردم دیدم همون دانشجو جلوم وایساده. بهش گفتم فلانی نیستی؟ گفت عرض می کنم خدمتتون. یه لحظه چشمم افتاد به پیراهن مشگی که تنش بود. خدا خدا می کردم که این لباس مشگی برای ایام فاطمیه باشه. یکی از بچه ها که پیشم بود می خواست اشکال بپرسه. اشکالش رو پرسید و تموم شد. برگشتم بهش گفتم خب چرا نبودی این همه مدت؟ چی می خوای بگی؟ تو دلم گفتم خدایا نگه که کسی از نزدیکاش فوت شده. ولی تو چشاش غم عمیقی موج می زد. گفت که چی شده. همونی که نباید می شد شده بود. همونی که اونقدر سخته که از ترسم هیچ وقت بهش فکر نمی کنم. گفت: مامانم ۲ هفته پیش فوت شدند. یه لحظه کلاس دور سرم چرخید. تو چشاش زل زدم. نمی دونستم چی بگم. حتی اظهار همدردی کردن هم برام سخته تو این لحظه ها چون اظهار همدردی کردن هیچ دردی ازش درمان نمی کنه. اگه جلوی خودمو نگرفته بودم اشکم در اومده بود. یاد لحظه به خاک سپاری پدربزرگم افتادم. اون لحظه نمی فهمیدم کجام و دور و برم کیا هستند. به زور تونستم بهش تسلیت بگم و بگم منو هم در غم خودتون شریک بدونید. نگران درسش بود. بهش گفتم نگران نباش. فقط سعیت رو بکن که با این شرایط کنار بیای و اوضاع زندگی رو به حالت عادی برگردونی. همون کاری که از دست خودم برنمیاد رو بهش گفتم. تو راه برگشت همش به فکرش بودم. نفهمیدم چطور اومدم و رسیدم خونه. تو راه همش داشتم به یه آهنگ گوش می دادم. یه کم بعد اینکه سوار تاکسی شدم احساس کردم یه دستی خورد به دوشم دیدم دست راننده تاکسی هست. هدفون رو که درآوردم دیدم داره می گه اونو ولش کن به این ویلون گوش کن که رادیو داره پخش می کنه. خندیدمو بهش گفتم چشم آقا. اتفاقاً منم ویلون رو خیلی دوست دارم. بعد اینکه پیاده شدم و رسیدم خونه و نشستم پای تلویزیون دیدم رئیس جمهور گلمون دارن افاضه می کنند. آقا بهشون بر خورده بود که نامزدا دارن از برنامه هاش انتقاد می کنن و جالب تر اینکه با اعتماد به نفس منحصر به فردش داشت می گفت همه این حرفا جواب دارند و من در یه جای مناسب و زمان مناسب جواب همه این ها رو خواهم داد. هر چند از برنامه های کاملاً بی برنامۀ این حضرت آقا بدم می آد و وقتی حرف می زنه اونقدر ناراحت می شم که از حرف زدن سردمداران کشورهایی مثل آمریکا و اسراییل این قدر ناراحت نمی شم ولی از بس خسته بودم دیگه حرفاشو ول کردم. باز به یاد زندگی افتادم. به مادری که تو چند روز گذشته رفته بود در آغوش خاک و عزیزانش رو تنها گذاشته بود. البته خودش شاید این روزها از همه تنهاتر باشه. من که آرزو می کنم بهشت زیر پایش باشد. این کمترین آرزویی هست که می تونم برای یه مادری که در آغوش خاک آرمیده داشته باشم.

"عجب رسمیه رسم زمونه"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 23:45 توسط پارسا |


سلام بر همه دوستان نازنینم

امسال طبیعتاً زندگیم یه کم هموارتر  میشه و مسیرهای آتی زندگیم رو باید مشخص کنم. یعنی امسال به انتهای اولین بخش از تصمیمی می رسم که حدود ۵ سال پیش گرفته بودم. درسته که موفقیتهایی که کسب کردم خیلی کمتر از اونی بود که ۵ سال پیش تصور می کردم ولی خدا رو شکر که این بار هم داره به منزلگه مقصود میرسه. همیشه بر این باور بوده و هستم که هر چی دارم جز لطف خدا نبوده و نیست. دوباره باید تصمیم بگیرم که بقیه این عمر که خدا بهم ارزونی داشته رو در چه مسیری طی کنم. این باور همیشگی ام بوده که بزرگی ما به اندازه بزرگی تصمیمهایی هست که در برهه هایی از زندگیمون گرفته ایم و می گیریم. می خوام یکی دو روز بشینم و جدی فکر کنم. نمی خوام بعدها پشیمون شم. حیفه این عمر کوتاه رو با افسوس بگذرونیم. فردا و پس فردا رو داریم با دوستان میریم شمال. فرصت مناسبی هست تا به این تصمیم هام فکر کنم. می خوام به اینکه کدوم بخش از کارم رو جدی بگیرم بیشتر فکر کنم. نمی خوام همه کارۀ هیچ کارۀ بشم. باید تصمیم بگیرم که چه چیزی رو در اولویت قرار بدم. درآمد بالا یا فرونشاندن عطش یافتن دریچه های جدید علم و دانش. خوشبختانه به خاطر تصمیماتی که تا الان گرفتم هر دو مسیر به روم بازه و می تونم با قاطعیت وارد هر کدومی که بخوام بشم. طبیعتاً دنبال درآمد بالا و موقعیتهای شغلی رفتن برام سخت تر از موندن تو فضای آکادمیک نیست. البته یه چیز دیگه هم هست که اونم رو همین تصمیمم خیلی تأثیر گذار هست. ازدواج کردن با کی؟ طبیعتاً کیفیت ازدواجم اون تصمیم اولم رو هم تحت تأثیر قرار خواهد داد.

می خوام به این ۲ تصمیم مهم زندگیم به طور جدی فکر کنم و تصمیمم رو بگیرم. حیفم میاد این زندگی رو با بی خیالی و با هر چه پیش آید خوش آید گفتن تلف کنم. این مسافرت فرصت مغتنمی است که به این ۲ موضوع مهم فکر کنم.

دعایی که وقتی نوجوان بودم از بزرگترها می شنیدم و الان خیلی این دعا رو دوست دارم رو برای خودم و همه آفریدگان ایزدمنان دارم.

دعا می کنم همه مون عاقبت به خیر بشیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:37 توسط پارسا |


سلام به دوستان خوبم

می دونم خیلی وقته که نیستم ولی واقعاً نتونستم این مدت پستی بذارم.

امسال هم شروع شد. برگی دیگر از دفتر عمرمون رقم خورد و تا به حال فقط چند سطر اول این برگ جدید خط خطی شده و مابقیش هنوز سفیده سفیده. امیدوارم همه مون بتونیم این سطر ها رو با تلاش خودمون با بهترین و پرافتخارترین اتفاقات پر کنیم.

امسال برای من با اتفاقات زیادی شروع شد ولی فکر می کنم سال خوبی داشته باشم. می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست. علیرغم یه اتفاق ناخوشایندی که افتاد ولی در کل بد نبود. روزهای قبل عید صحبت از ازدواج خواهرم شد که چند روز قبل از عید این صحبتها جدی شد و تو تعطیلات قرار و مدارها گذاشته شدن و یه عقدی هم بین شون جاری شد. من که برای خواهرم و همسرش زندگی خوبی آرزو می کنم و امیدوارم در کنار هم خوشبخت زندگی کنن.

ولی اتفاق بدی که افتاد تصادف دایی و زن دایی مادرم بود. بنده خداها همون روز اول عید وقتی داشتن از اولین عید دیدنی برمی گشتن تصادف کرده بودن. ما روز سوم عید فهمیدیم. عیادتشون رفتیم. دایی مرخص شد ولی زن دایی نه. چند روز بعد زن دایی رفت تو آسمونها. خیلی خانم خوبی بود. وقتی شنیدم که فوت شدن اصلاً نمی تونستم باور کنم. بنده خدا پیر هم نبود. یاد تمام خاطره هایی که ازش داشتم افتادم. خیلی منو دوست داشت. اونقدر محبت می کرد که من همیشه شرمنده ش می شدم. البته من هم خیلی به ایشون احترام می ذاشتم و این احترام گذاشتنم از صمیم قلب بود. روزی که قرار شد برای کفن و دفن بریم من زودتر رفتم و یه کم بالا سر قبری که کنده شده بود و قرار بود اون خانم خوب بیاد و برای همیشه اونجا بمونه وایسادم. حس عجیبی هست و با گفتن نمی شه توصیفش کرد. بعدش رفتم کنار بقیه. پسرش یه دفعه از حال رفت. دخترش که تازه برای اولین بچه ش باردار بود یه طرف دیگه بی حال نشسته بود. خیلی سخت بود. خلاصه اون خانم خوب رو گذاشتیم تو آغوش خاک و باز برگشتیم  به این زندگی. به این زندگی که خیلی وقتا بی ارزش ترین چیزا رو گنده می کنیم و بی خودی از هم دلخور می شیم.

یکی از دلایلی که باعث شده امسال رو سال خوبی بدونم اینه که امسال رو با فکر کردن شروع کردم. شاید نیازی که تو تعطیلات نوروز به درست فکر کردن احساس کردم هیچ وقت این قدر برام مهم نبود. تو تعطیلات کتابی با عنوان "مدیریت تفکر" خوندم که برام خیلی جالب بود. امسال می خوام برای هر کاری که می خوام بکنم به اندازه کافی فکر کنم. این تصمیم به باورهای شخصی خودم هم خیلی کمک می کنه. به این باور که ارزش ما به اندازه فکرهای درستی هست که داریم و تصمیمات درستی که در سایه درست فکر کردن می گیریم.

در کنار خونواده بودن نعمتی هست که تا از دستش ندیم قدرش رو نمی دونیم. هر سالی که می گذره پدر و مادرم سالخورده تر می شن و من وقتی می بینمشون بیشتر ناراحت می شم. هر سالی که می گذره احساس می کنم بیشتر بهم احتیاج دارن. هر سالی که می گذره احساس می کنم بیشتر به محوریت خونواده نزدیک می شم. تو تصمیم گیریهای خونوادگی بیشتر تأثیر گذار می شم. از این موضوع اصلاً خوشم نمی آد چون مسئولیت بزرگی هست ولی مثل اینکه گریزی نیست و بایستی سعی کنم هم برای خونواده و هم برای زندگی شخصی خودم بیشتر تلاش کنم.

برای همه انسانهای روی زمین، از هر دین و رنگ و زبونی که باشند سال خوبی آرزو می کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 17:56 توسط پارسا |


سلام بر همه دوستان

همچنانکه مستحضرید انتخابات ریاست جمهوری سال آینده فضای خاصی را در حال حاضر ایجاد کرده است. در این راستا، ستاد انتخاباتی مهندس میرحسین موسوی در راستای تبلیغات رسانه ای اقدام به راه اندازی جنبش وبلاگی نموده است. جهت استحضار می تونید به آدرس ذیل مراجعه کنید.

http://www.mirhussein.com

در ضمن وبلاگ "دعوت از میرحسین موسوی برای انتخابات" به آدرس

 http://mirhoseinmoosavi.blogfa.com

حاوی مهمترین اخبار مربوطه می باشد.

در صورت تمایل به همکاری در ستاد انتخاباتی مهندس میرحسین موسوی لطفاً در وبلاگ مذکور اعلام آمادگی نمایید که در اولین فرصت با شما تماس گرفته شود.

به امید روزی که عدالت در سرزمین باستانی و عدالت خواه ایران زمین دوباره درخشش خود را از سر گرفته و شاهد باشیم که این مرز و بوم مقدس همچون اعصار پیشین، مهد علم و فرهنگ و انسانیت برای تمام ملل دنیا گردد.

پس به امید چنین روزی سرود مقدسی بر لبانمان جاری می کنیم که

"می سازمت ای وطن" 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 22:10 توسط پارسا |


سلام به همه دوستانم

خوشحالم از اینکه فرصتی دوباره دست داد تا مطلب دیگری بر مطالبم اضافه کنم. خیلی دوست داشتم یه موضوع خوب پیدا کنم که تو روز تولد وبلاگم، مطلب جدیدی بنویسم که خوشبختانه این مطلب به وقتش پیدا شد. جای همه دوستان خالی، دیروز با یه سری از دوستان رفتیم نیاسر و ابیانه. تعریفشون رو خیلی وقته که شنیده بودم ولی فرصتی نشده بود که بتونم برم. فقط عکسهایی دیده بودم که علاقه ریادی به سفر به این شهرها رو در من ایجاد کرده بود. یه چیزی که روز به روز داره واسم مهمتر می شه دیدگاه در مورد زندگی هست. مدتهاست که به این نتیجه رسیدم که فرق آدما فقط به دیدگاههاشون هست. نه قومیت، نه زبون، نه لهجه، نه رنگ پوست، نه دین و .... هیچکدوم فرق آدما رو نشون نمی ده. مردمی که دیدم برام خیلی جالب بودن. به نظرم یه زرنگی خاصی داشتن که اصلاً بد نیست و قابل احترام هم هست. صنعت اصلی در نیاسر، عرق گیری هست که ما معمولاً این صنعت رو با گلابگیریشون می شناسیم. می شه گفت تمام شهرها و آبادیهای اطراف کاشان به این صنعت معروفن. برام خیلی جالب بود که این مردم، کلی گل و گیاه رو از گوشه و کنار ایران جمع می کنن و عرقشون رو به اسم خودشون می دن بیرون. مردم می گن عرق فلان گیاه رو از مثلاً نیاسر گرفتم پس حرف نداره. خیلی حرفه که آدم بتونه عرق گیاهان تمام کشور رو بگیره و به اسم خودش بده بیرون.

مردم ابیانه هم زرنگی خودشونو دارن. به نظرم هر چند ابیانه روستای زیبایی هست و به مسافرتش می ارزه ولی برام جالب بود که آبادیهای خیلی زیباتر از ابیانه هستند که به این اندازه معروف نشدند. این هم فقط به خاطر مردم ابیانه هست. علاقه ای که این مردم به ابیانه دارن و سرمایه ای (نه صرفاً مالی) که این مردم دارن صرف ابیانه می کنن باعث شده که ابیانه بشه یکی از روستاهای توریستی و دیدنی ایران. نحوه حرف زدن این مردم و این که با چه شوق و اشتیاقی در مورد ابیانه حرف می زدن برام خیلی جالب بود.

کوتاه سخن اینکه این مردم یه چیزایی رو بدست آوردن و دارن تلاش می کنن که اینا رو حفظ کنن. این نه تنها بد نیست بلکه تحسین برانگیزه و من آرزو می کنم که همه مردم ما بتونن مثل مردم این شهرها بشینن و فکر کنن که چه چیزایی رو می تونن بدست بیارن و در ادامه هم تمام تلاششون رو بکنن که دستاوردهاشون رو به ارزش تبدیل کنن. شاید با کار فرهنگی بتونیم در گذر زمان به این دستاوردها برسیم.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 13:21 توسط پارسا |


سلام به همه دوستان

لطفاً این وبلاگ رو به تمام دوستانتون معرفی کنید.

http://mirhoseinmoosavi.blogfa.com

ممنون از لطفتون و به امید روزی که همه ایرانیان با صلح و صفا و به دور از هر گونه دغدغه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و هویتی بتونند سربلندانه زندگی کنند و ایرانی بودنمون رو در کمال افتخار به تمام ملل آزاده دنیا اعلام کنیم.

آرزومند موفقیتهای همه دوستان عزیزم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 16:47 توسط پارسا |


عشق اتفاقی نیست که بخوایم تو یه حادثه پیداش کنیم. وقتی صحبت عشق می شه بیشتر به یه حادثه فکر می کنیم که می تونه مثلاً تو یه تصادف پیش بیاد. منظورم از حادثه برخورد دو اتومبیل نیست منظورم حادثه ای که از آشنایی در این تصادف پیش اومده هست. پس چرا بیشتر ما فکر می کنیم عشق پیدا کردنیه و همینه که دیدمون نسبت به عشق یه دید رویایی؟ واقعاً چه چیزایی تو ما حالت عاشقانه  ایجاد می کنن و اینا چه ویژگیهایی دارن. قدم زدن زیر نم نم بارون، قدم زدن تو هوای مه آلود و بودن تو باغی پر از گلهای زیبا و خوشبو و رنگارنگ مثالهایی خوبی از مواردی هستن که تو بیشتر ماها احساسات عاشقانه ای ایجاد می کنن. حالا مگه چه چیزی تو نم نم بارون هست که احساسات عاشقانه مون رو تحریک می کنه؟ هوای مه آلود چه چیزی داره که باز همچین احساسی رو داریم؟ گل مگه چی داره که برامون مظهر عشقه و اگه بخوایم به کسی نشون بدیم که عاشقشیم یه شاخه گل بهش می دیم؟ فکر کنم همه مون قبول داریم که لطافتی که نم نم بارون داره لطافت خاصیه. لطافتیه که هر چند کمی هم خیس بشیم ولی احساس زیبای قدم زدن زیر بارون رو به خیس نشدن ترجیح می دیم. اگر هزار بار هم زیر بارون قدم بزنیم هزار و یکمین بار همون احساس زیبایی رو داریم که تو اولین بار داشتیم. یعنی این احساس با گذر زمان کهنه نشده و تبدیل به یه عادت روزمره نمی شه. خیلی جالبه نه؟ بله لطافت، بخشندگی و سرزندگی. اینا چیزایین که هر قطره با خودش می آره. همه مون لطافت رو از هر کجا که باشه دوست داریم. حتماً با آدمایی که تمام رفتارشون لطیف و نرم و دوست داشتنی هست برخورد کردین. آدمایی که از بودن در کنارشون سیر نمی شیم. صحبت کردن این آدما اون قدر دلنشین هست که دوست داری فقط گوش بدی. آروم و باوقار و مهربان. هیچ احساس خشونتی در این آدما نمی بینی. هیچ وقت باورت نمی شه که این آدما با کسی در گیر بشن. حتماً دیدین آدمایی رو که اگه در حقشون بدی هم بکنی خیلی راحت می بخشنت. خیلی از ماها از زمین و زمان شاکی هستیم و کمتر کسی رو می بینی که در هر شرایطی سرزنده بودن خودشون رو حفظ می کنن و همیشه امیدوار هستن ولی همیشه احساس زیبایی که آدمای سر زنده و امیدوار نسبت به آینده و زندگی دارن برامون ستودنیه.

حالا هوای مه آلود چی داره؟ من فکر می کنم علاوه بر ویژگیهایی که قطرات بارون داره هوای مه آلود یه چیزی جالب دیگه ای هم داره. محدود بودن دید که حس جالبی رو تو ما ایجاد می کنه. حس کنجکاوی همراه با هیجان اتفاقاتی که می تونه تو مسیر برامون بیافتن. از اینکه مسیر حرکتتمون ناشناخته هست و هر لحظه می تونیم با یه اتفاق غیر قابل پیش بینی برخورد کنیم برامون جالب و هیجان انگیزه.

در مورد گل فکر کنم همه مون می دونیم چرا گل مظهر عشقه چون هر چیزی که داره رو بدون هیچ چشم داشتی بهمون تقدیم می کنه. بدون اینکه بخواد در قبالش چیزی ازمون بگیره.

من فکر می کنم ویژگی یه عاشق همیناست: لطافت، بخشندگی، سرزندگی و اگه معشوق یه عاشقی بشی باید اون عشقت این حسها رو در تو ایجاد کنه. لطافت، بخشندگی و سرزندگی تو وجودش باشه و هر روز زندگی برات هیجان آور باشه و علاوه بر اینا هر دو تون مثل گل هر چیزی که دارین رو خالصانه به طرف مقابل تقدیم کنین. غبار روزگار هرگز نمی تونه بر این زندگی عاشقانه بشینه. روز آخر عمر همون قدر عاشق همدیگه هستین که روز اول بودین.

اینه که من برخلاف خیلیها فکر نمی کنم عشق اتفاقیه. عشق رو باید بدست آورد و برای بدست آوردنش تلاش کرد. ولی تلاش برای بدست آوردنش کافی نیست بلکه باید مثل یه گل مواظبش بود. هر روز بهش آب بدی و اگه لازم باشه هر از گاهی هرسش بکنی تا شاداب تر شه.

یه گل تو باغچه کافیه که حال و هوای یه باغچه رو عوض کنه. چون تمام هستی اش رو بی دریغانه هدیه می ده.

آرزو می کنم زندگی همه انسانها باغی پر از گلهای رنگارنگی باشه که هر لحظه لحظه اش مملو از لطافت، بخشندگی، سر زندگی، شادابی و زیباییه.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 23:49 توسط پارسا |


سلام به دوستان دوست

اون روز داشتم می رفتم شهر خودمون تو راه یه آقایی اومد پیشمون نشست. با چند نفر حرف زد من خیلی دوست ندارم به حرفای مردم گوش بدم چون احساس می کنم بعضی وقتا گوش دادن به حرفای چند نفر که مخاطبشون من نیستم و فقط به خاطر نزدیکی بهشون حرفاشون رو می شنوم اصلاً خوب نیست و منجر به فضولی کردن تو کار و زندگی مردم می شه. از یه جایی به بعد من ناخواسته وارد صحبتهاشون شدم. صحبت در مورد مسائل خصوصی نبود بلکه در مورد مشکلات معیشتی بود. من خیلی کم حرف زدم و از چند طرحی که قراره تو یکی از استانهای محروم شروع بشه صحبت کردم. اون آقایی که اومده بود کنارمون نشسته بود ازم پرسید چی کاره هستی؟ من هم کارم رو گفتم. نمی دونم چرا این قدر بهم اعتماد کرد. یه کمی که گذشت از زندگی خودش برام گفت. علیرغم میل باطنیم به حرفاش گوش دادم چون خودش شروع کرد به گفتن از زندگیش. اهل تبریز بود و دبیر بازنشسته. از شمال کشور ازدواج کرده بود و چون همونجا تدریس می کرده همونجا هم مونده بود. می گفت چند ساله بازنشسته شدم و کاری هم ندارم. فقط دو تا پسر داشت. می گفت پسرام هم نمی تونن اونجا کار خوبی پیدا کنن ولی اگه بریم تبریز هم من می تونم اونجا کار کنم هم پسرام می تونن کار پیدا کنن. حرفاشو قبول داشتم چون همه فامیلاش تبریز بودن و می تونستن برای این بنده خداها هم کار جور کنن. پسراش هم راضی بودن که برن تبریز ولی مشکل این بود که می گفت زنم می گه "کور خوندی من نمیرم تبریز". به من می گفت: "من چی کار کنم؟".

من مشکلش رو درک می کردم و به نظرم تمام این مشکل از سادگی خودش بود. با اینکه نزدیک به ۶۰ سالش بود ولی خیلی آدم ساده ای بود. خیلی دلم سوخت. یکی از چیزایی که ازش متنفرم اینه که از سادگی یه بنده خدایی سوء استفاده بشه. همه اینا یه طرف و اون چیزی که تو چشای اون آقا دیدم یه طرف. تو چشاش آرزوی زندگی دوباره تو زادگاهش برق می زد و سخت تر از اون آرزو، حسرت رسیدن به اون آرزو بود. من این حسرت رو تو تمام وجودش دیدم. این حسرت تو تمام حرفاش، حرکاتش و تک تک کلماتی که می گفت موج می زد. این حس حسرت رسیدن به یه آرزو منو برد به مفهوم زندگی. آیا زندگی چیزیست جز رسیدن به آرزوها؟ این مرد منو یاده سینوحه انداخت. یاد حسرتهای آخر عمر. یاد لحظاتی برد که می تونی در زادگاهت و در همونجایی که بچگیات رو گذروندی دوباره طعم گس زندگی رو بچشی و احساس کنی همون بچه ای هستی که اولین عشق بی ریای زندگیش رو تجربه کرده عشق مامان بابا، یاد میدون خاکی محله ای که تو بچگی با بچه های همسن و سالت فوتبال بازی می کردین. یاد غروبهایی که بدون یه ذره احساس خستگی از بازی با بچه ها باید علیرغم میل باطنیت بر می گشتی خونه. یاد قایم موشک بازی هایی که بعضی وقتا پشت سر مامان و بقیه خانمهای همسایه قایم می شدی. یاد دعواهای شیرین بچگی. یاد قهر و آشتی های دوران کودکی که بعضی وقتا ۱ ساعت هم دوام نداشتن. این خاطره ها برای همه مون هست. ولی این آقا داشت حسرت لذت زندگی دوباره تو کوچه پس کوچه های محله شون رو تو دلش دفن می کرد.

برام خیلی سخت بود ولی خودم دوست ندارم وقتی که قرار شد بار و بنه م رو جمع کنم و از این دنیا برم حسرت رسیدن به یه سری آرزوها رو با خودم ببرم به اون دنیا.

برای همه آرزو می کنم که به تمام آرزوهاشون برسن.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 15:35 توسط پارسا |


سلام

امروز با یکی از همکلاسیهام داشتیم می اومدیم که شروع کرد به شکایت از زندگی. حرفاشو درک می کردم. می گفت بعضیا تو زندگیشون خیلی بدبختی می کشن و بعضیا هم همش تو خوشیها غرق هستن و هیچ وقت بدبختی و مشکلات زندگی بدبختا رو درک نمی کنن. می دونم که احتمالاً شما خیلی این حرفا رو قبول ندارین ولی من می خوام بگم که بیشتر حرفاشو قبول دارم. نمی خوام وارد این بحث شم فقط دوست دارم از زندگی یه بنده خدایی بگم که امروز دوستم برام تعریف کرد.

یکی از همکارای دوستم، یه خانمیه حدود ۳۵ ساله که همسرش چند ساله پیش فوت شده و یه دختر کوچیک هم داره. نه خونه ای نه کس و کاری نه پشتوانه ای. جایی که کار می کنه یه سوییت کوچیک بهش دادن و حقوقش هم حدود ۲۰۰ هزار تومن. دوستم می گفت بنده خدا چون نمی تونه با این حقوق زندگیشو بگردونه تازگیها رفته بیرون هم کار پیدا کرده ولی اونجا بهش گفتن باید از ساعت ۴ عصر تا آخر شب اینجا باشی ولی ساعت کاریمون تا ۵ هست. می گفت تو اون یه ساعت آخر معمولاً کاری نداریم ولی بهش اجازه نمی دن بره. الکی نگرش می دارن. می گفت یه مدت پیش می خواستن یه تعدادی رو رسمی کنن. این خانم حق داشت رسمی بشه ولی اون قدر با سفارش و پارتی بازی این و اون رو رسمی کردن که این بنده خدا موند. می گفت اون روز هر قدر خواهش کرد که دخترم مریضه اجازه بدین برم از مدرسه اجازه بگیرم تا ببرمش دکتر قبول نکردن تا اینکه اون قدر حال بچه ش خراب شده بود که از مدرسه زنگ زدن به محل کارش و گفتن بیایید بچه تون رو ببرین بیمارستان.

وقتی اینا رو شنیدم خیلی حالم بد شد. نمی دونم چطوری بگم. واقعاً چرا ماها این قدر بی احساس شدیم؟ چرا ماها نمی خوایم باور کنیم که همه چی مادیات نیست. چه بلایی سرمون اومده که ما ایرانیا که مظهر پاکی، جوانمردی، از خود گذشتگی و مهربانی بودیم الان همین ارزشها برامون شدن بی ارزش؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ کی گفته ما مسلمونیم؟ کی گفته ما شیعه ایم؟ کی گفته مولای ما علی هست؟

حالا بماند که دید عمده مردم ما در مورد زن مطلقه چیست؟ از اون حاجی بازاری و مومن و تسبیح بدست و همیشه ذکر گو که شباشون رو کنار منبر می گذرونن تا این جونای فشن که هر شبشون رو تو پارتی ها می گذرونن. اونا از اونور افتادن و اینا از اینور. جالبه که هر کدومشون فکر می کنن حق با خودشونه؟ جالب تر اینکه هیچ کدوممون به اون چیزایی که می گیم اعتقاد نداریم.

اینجاست که باید گفت:

"عجب صبری خدا دارد."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 22:20 توسط پارسا |


سلام به دوستان عزیزم

گذشت روزگار رو نمی شه منکر شد. باید قبول کرد که این دایره مینا مشغول کار خودشه و ما اگه باهاش همراه نباشیم بیشتر ضرر خواهیم کرد. خوش به حال آنانی که تونستن فرکانسهای وجود خودشون رو با فرکانسهای طبیعت همساز کنن و همراه با تغییرات طبیعت اونا هم تغییر کنن. البته زندگی یه فرایند پیچیده ست. این باور منه. طبیعتاً این باورها به تجربیات و مطالعات هر کسی برمیگرده. زمانی که درس استاتیک رو خوندم فکر می کردم خیلی چیزا یاد گرفتم، ترمی که درس آمار و احتمالات رو خوندم خیلی فکر کردم به استفاده از علم آمار تو برنامه ریزیهای زندگیم. روزی که با درسهای دینامیکی سر و کار پیدا کردم فهمیدم که دنیا رو می تونم خیلی نزدیک به اصول این دروس بدونم چون طبیعت همیشه در حال تغییر و تحوله. تازه فهمیدم که تا به حال هر چی فکر می کردم خیلی خوش باورانه و کودکانه بود. خیلی دوست داشتم بتونم رفتارها، برنامه ها و رویدادهای زندگیمو یه جوری فرمول بندی کنم. فکر می کردم می شه از همون اصول دینامیکی به این فرمول بندیها برسم. ولی زهی خیال خام. یه مدت بعد با دروس بهینه سازی و تحلیل سیستمها آشنا شدم. خیلی خوشحال شدم که دیگه می شه تا حدی زندگیمو برنامه ریزی شده و کنترل شده پیش ببرم. ولی وقتی فهمیدم که چه عدم قطعیتهایی تو طبیعت و پدیده های طبیعی هست خیلی شوکه شدم. همه این فکرا لازم بود تا بهم دید بدن. تا بفهمم چقدر ما کوچیکیم و خدامون بزرگ. ولی آخرش اونی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. حدود ۱.۵ سال پیش با دیدگاهی آشنا شدم تحت عنوان "سیستم دینامیک". می شه گفت تمام چیزایی که تا اون زمان یاد گرفته بودم یه جورایی تو این دیدگاه بود. فهمیدم که هیچ چیز نمی دونم و نمی تونم با هیچ فرمولی، زندگی رو فرمول بندی کنم. فقط باید قبول کرد که تو این زندگی برای بدست آوردن یه سری چیزا، از چیزای دیگه بگذری. هنر هر کسی تو این هست که بتونه تشخیص بده که چه چیزی براش مهمه. اینه که می گم زندگی یه فرآیند پیچیده هست. زندگی مثل واکنشهای شیمیایی نیست که یک طرفه یا دو طرفه باشند و بشه خیلی راحت این واکنشها رو پیش بینی کرد. زندگی یک فرآیند بی نهایت سویه هست و باید سعی کنی هر لحظه حواست به این فرآیندها باشه. همینه که هر کسی زندگی خاصه خودش رو داره چون دیدگاهها با هم متفاوته. هیچ دو نفری نیستند که دقیقاً مثل هم باشند چون دیدگاههامون و فکرامون مثل هم نیستند.

حالا خیلی جالبه که بعضیا خودشون رو عقل کل می دونند. راستش تمام حرفایی که زدم هم به خاطر این بود که می بینم بعضیا خیلی راحت میان و برای بقیه نسخه می پیچن. مثلاً من یه دوستی دارم که اون روز داشتیم با هم حرف میزدیم. بهم می گفت این کار درسته و اون کار غلطه. جالبه که همه این کارها به نظرم کاملاً شخصی ند. یاد حرف یکی از فیلسوفها افتادم که گفته بود هیچ  کار درست یا غلطی وجود نداره همون کاری که تو انجام می دی درسته. امیدوارم که برداشتهای دیگه ای از این حرفام نشه. بحثم در مورد کارهایی مثل دزدی و دروغ و ریا و کلاه برداری و .... نیست چون اینا بدون شک غلطند چون با اصول انسانی و اخلاقی در تضادند. صحبتم در مورد کارهایی هست که بیشتر سلیقه ای هستن. اینکه در مورد شخصیت آدما و کارهاشون خیلی راحت اظهار نظر می کنیم و مصرانه می خوایم نظرمون رو بقبولونیم برام خیلی تعجب آوره. این بحث شخصیت یه زمانی برام خیلی سوال برانگیز شده بود. مثلاً یه زمانی فکر می کردم شخصیتم خیلی مشکل داره. البته نمی گم که شخصیتم عالیه. طبیعتاً هیچ کسی کامل نیست و عیب و ایرادهایی داره. من هم یکی هستم مثل بقیه. یه مدتی افتادم تو بحثای روانشناسی. خوشبختانه یه کتاب خوب پیدا کردم که در مورد روانشناسی شخصیت بود. کتاب رو کامل خوندم ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که نظریه های شخصیتی هر کدوم یه چیزی می گن و من نباید دنبال یه شخصیت خاصی باشم که ازش الگو بگیرم و بشم کپی اون آدم یا اون شخصیت. آخرش به این نتیجه رسیدم که خودم باشم ولی سعی کنم همیشه تمرین کنم که اصول انسانی و اخلاقی رو رعایت کنم. هر چند ۸ سال پیش به این نتیجه رسیدم ولی تا الان هم فکر می کنم این نتیجه گیری درسته. حالا چرا بیشتر مردم فکر می کنند همه باید بیان و شبیه الگوهای خاصی بشن.

حالا بدتر از مردم، مسئولینمون هستن که می خوان برای جوونا الگو درست کنن و بگن باید این جوری باشید و لاغیر. چرا از آزادی این همه هراس دارن؟ چرا فکر می کنن با محدود کردن مردم می تونن مردم رو برای همیشه کنترل کنن و بهشون حکومت کنن؟ چرا ما از آزادی فقط آزادی ایران از دست حکومت پهلوی رو به خورد مردم می دیم اونو هم فقط تو دهه به ظاهر فجر؟ چرا مفهوم آزادی براشون از مفهوم استبداد خطرناکتره؟ چرا استبداد فقط در استبداد ستم شاهی پهلوی خلاصه شده و آزادی فقط در آزادی روحانیت برای دخالت در تمام امور سیاسی، اقتصادی و ....؟ چرا از تاریخ عبرت نمی گیریم؟ چرا ما حق نداریم در مورد بلایی که سرمون میاد حرفی بزنیم؟ هم ما داریم اشتباه می کنیم و هم آقایون. برام خیلی جالبه که آقایون فکر می کنن مردم همیشه صم و بکم به همین منوال ادامه خواهند داد؟ و مهمتر از همه چرا ما همه مون منتظر یه نفر هستیم که بلند بشه و ما بیفتیم دنبالش؟ واقعاً فکر نمی کنید که این موضوع که همه مون منتظر یه نفر هستیم تا قیام کنه و ما پشت سرش راه بیفتیم رو خود آقایون به ما تلقین کردند؟ امام زمان دقیقاً این خصوصیات رو داره. دقیقاً همون کسی هست که تا اون نیاد هیچ اتفاقی نمی افته پس ما باید منتظرش باشیم و برای اومدنش دعا کنیم این باور بیشتر ماهاست و این باور از کجا اومده؟ سوء تفاهم نشه ها. من با دین و مذهب و اصولش اصلاً مشکلی ندارم. اینکه از مذهب و دین داره سوء استفاده می شه مشکل دارم. با استبداد مذهبی مشکل دارم با سوء استفاده از باورهای مذهبی مشکل دارم.  با تقدسهای واهی و بی پایه و اساس مشکل دارم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 1:41 توسط پارسا |